پ.ن:ناله ی سوخته جانان به اثر نزدیک است
دستِ خورشید به دامان سحر نزدیک است
صائب تبریزی
تبلیغات
غزلی تقدیم به حضرت علی اکبر(ع)
با غیرتی که در رگ و در استخوانِ توست
محکم قدم بزن برو حالا زمانِ توست
لب باز کن که وقتِ رجز خوانیِ تو شد
لب باز کن که نوبتِ تیغِ زبانِ توست
وقت نبرد هیچ کسی شک نمی کند
این قدرتِ علی ست که در بازوانِ توست
نامت علی ست پس همه شمشیر می کشند
این ضربه ها به خاطرِ نام و نشانِ توست
نامِ علی همیشه کنارش غریبی است
این غربت علی ست که حالا از آنِ توست
آتش...
مردم ِ شهر رسیدند ولی با آتش
آمده لشکر ِ ابلیس سراپا آتش
داشت از درد تنِ خانه به خود می پیچید
داد زد کوبه ی در وای خدایا آتش
درِ این خانه و آتش!؟چه خیالی دارند؟
جمع کردند در ِ خانهء دریا آتش
در خودش شعله زد و سوخت و خاکستر شد
با خودش گفت چرا خانهء زهرا آتش!؟
.
.
باز تکرار ِ همین قصه کمی آنسوتر
کربلا،روز دهم،خیمه و غوغا آتش
یک رباعی تقدیم به مادرم حضرت زهرا(س)
سجادهء خویش را که وا می کردی
تا آخرِ شب خدا خدا می کردی
اما درِ خانهء تو را سوزاندند!
آنها که برایشان دعا می کردی
فروردین1391
تقدیم به حضرت شمس الشموس(ع)
رنگ*
پاشیده خدا در حرمت تنها، رنگ
آری حرمِ تو هست یک دریا،رنگ
خورشید گرفته نور از گنبد تو...
شاید متولد شده از این جا رنگ...*
......................................
پ.ن:من تمام شاعری و تمام زندگی ام را مدیون امام رضا هستم شهریور سال 1390بود که از حرم امام رضا (ع)شاعری رو شروع کردم و این رباعی رو تقدیم میکنم به امام رضا(ع)که عاشقشم
راستی پیشاپیش سال نو مبارک
زمهریر
از زمهریرِ چشمِ تو باید حذر کنم
با کوله بار درد از این جا سفر کنم
ناز است سهم تو و نیاز است سهم من
تاکی به پای عشق بمانم ضرر کنم؟
آری چشیده ام مزه تلخ عشق را
نفرین به من اگر که دوباره خطر کنم
این شعر نیست نقطه اعدام عشق توست
یک شهر را برای قصاصت خبر کنم
هیزم به دست آمده ام آتشت زنم
با این غزل تمام تو را شعله ور کنم
مهرماه 1390
نقطه سر خط....
وقت آن است که در واژه قدم بگذارم
سر خطِ غزل عشق قلم بگذارم
حرفِ آب آور بی آب میان آمد و من...
باید این قافیه را باز علم بگذارم
قلمم نیست در آن حد ز حرم بنویسم
با قلم پای در اطرافِ حرم بگذارم
شعرم از آن تو گشته است ندارم باور
پای در راه رسیدن به عدم بگذارم
تا که چشمِ غزلِ من نشود کم سو تر
روی چشم غزلم خاک حرم بگذارم
غزلی تقدیم به حضرت علی اصغر (ع)
قنوت پدر....
دوباره ثانیه ها لحظه لحظه رد می شد
و ماه روی قنوت پدر رصد می شد
غبار تیره از آن دور دست می آمد
وبرکه نیز گرفتار جذر و مد می شد
شکست قلب زمین ،آسمان ز غم بارید
شمار گریه کنان داشت بی عدد می شد
هدف سپیدی و تیر از سوی سیاهی بود
که حال ظلم از این ظلم داشت بد می شد
رها زچله شده تیر و چند لحظه بعد
به زیر سم ستوران تنی لگد می شد
این غزل اولین غزلی بود که سرودم
شهریور ماه 1390